نمایش کبودان و اسفندیار
|
نسخه مناسب چاپ
آفرینش یک اثر نمایشی ملهم از شاهنامه، از دیرباز چونان رسالتی بر وجودم سایه فکنده بود؛
چه آنکه یادآور پیشینهی اصالت و هویت ایرانشهرم باشد،
چه ادای دینی به فراست و جان فرسودن سترگ فرزانهی طوس در عصر انزوای خط و سخن پارسی،
چه آنکه شاید نور اندکی باشد در جستن و یافتن دردهای مشترک درون، از رهگذار آشتی با ادبیات کهن در این زمانهی تاریک غریبگی مردمم با ریشههایشان…
***
واقعیت یا رویا؟
جنگ یا رهایی؟
نه این شخصیتها و نه هرآنچه در نیمهشب سردابِ «گنبداندژ» اتفاق میافتد، هیچ کجای شاهنامه نیامده است.
آنچه که میبینید، کابوس وهمآلود اسفندیار من است.
تلفیقی از حرکت و گفتگو و موسیقی و سایهها که از پس تلاش و همراهی چندماههی دوستانم، جنون اسفندیار مرا در تصمیمِ رفتن به بلخ یا هاماوران، بازآفرینی کرده است…

















